تبليغاتX
با یاد تو زنده ام
با ترنم هستی همراه می شوم و پیمان میبندم که همیشه دوستت بدارم و عاشقت بمانم تا ابد

سلام به همه ی دوستان خوبم که در این مدت با نظرهای خودشون به من لطف می کردند شاید عنوان این پست عجیب باشه ولی به نظر خودم که عالیه من در این مدتی که گذشت خیلی رنج کشیدم چون به قول دوست خوبم فقیر <حسین> اشتباه فکر می کردم و به قول خانم دکتر ولی زاده که جا داره از زحمات و راهنمایی هاشون که در این مدت من و می کردند تشکر و قدردانی کنم و شاید اگر راهنمایی های ایشان و دوست عزیزم حسین اقا نبود من از این ظلمت رها نمی شدم بعد از مدتی به یاد حرف یکی از دوستای قدیمیم افتادم که همیشه می گفت اخر هر هفته بنشین و به کارهای اون هفته خودت فکر کن و ببین کجا اشتباه می کردی ولی من حالا که فکر می کنم می بینم چند وقت که راه و دارم اشتباه می رم بله دوستان من به قول خانم ولی زاده خود او رو الگوتون قرار بدید . توجه کنید که ایشون تونست منطق رو در کنار احساساتش نگه داره و تونست برای آیندش اونجوری که فکر می کرده درست هست تصمیم بگیره و عمل بکنه . آیا شما نمی تونید این کار رو انجام بدید ؟ ... ولی میخواهم اینجا یک جمله ی قشنگ از دوستم حسین اقا بگذارم لكن بهشت را به بها دهند نه به بهانه ، اگر چه اگر اهل دل شوي و اهل محبت او و محبان و اوليائش آنگاه به بهانه دهند نه به بها.و می خواهم به این حرف زیبای خانم ولی زاده که گفت به جنبه های مثبت خودتون ، به شیرینی ها و توفیق های زندگی و به داشته هاتون بیشتر توجه کنید و تلاش کنید به یک زندگی خوب و شیرین دست پیدا کنید عمل کنم واقعا حالا که از اون برزخ گناه بیرون اومدم و به قول یکی از عزیزانم واقع نگر شدم می بینم که واقعا در اشتباه بودم ولی خوب از هرجا جلوی ضرر و بگیریم منفعت و در اخر می خواهم از دوست خوبم حسین اقا و خانم ولی زاده که در این مدت من و راهنمایی می کردند تشکر کنم و حالا هم می خواهم از این به بعد زندگی کنم و همچنین هم از سارای خوبم که در این مدت هر وقت بهم زنگ می زد با حرفام ناراحتش می کردم اونو هم اذیت می کردم معذرت خواهی کنم و دوست دارم این و بدونه اون به عنوان یک دوست خوب و خواهر خوب همیشه توی قلب من می مونه و در اخر هم از خدا می خواهم که هیچ وقت بنده های خودشو تنها نگذاره و تمامی دوستان من هم که در این مدت به من سر می زدند و با نظراتشون سعی در کمک کردن به من و داشتند هر جا که هستند خدایا به سلامتشان دار

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت 22:16  توسط میلاد منتظر | 
ای اسمان زیبا امشب دلم گرفته --- از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته --- یک سینه غرق مستی دارد هوای باران --- از این خراب رسوا امشب دلم گرفته --- امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن --- شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته --- خون دل شکسته بر دیدگان نشسته --- باید شود هویدا امشب دلم گرفته --- ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تن --- پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته --- گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است --- فردا به چشم اما امشب دلم گرفته                                    

سلام دوستان ببخشید که دیر شد میدونید می خواستم از خیر وبلاگ نویسی بگذرم دیگه خسته شدم تا کی باید این کار و ادامه بدهم در صورتی که می دونم اون رفته دنبال زندگی خودش و ازدواج کرده تا من که باور نمی کنم اون به این راحتی همه چیز و فراموش کرده و رفته دنبال زندگی خودش نمی دونم من که اصلا برام قابل باور نیست و برای همین هم به انتظار دستان گرم او تمام شبهای سرد زمستان را می گذرانم و تنها بدون او نشستم تا پرندگان خوش اواز بیایند و سرود ابشاران و عطر خوش بلبل و سخن عشق را با او بخوانم و قسمت کنم یعنی این ارزوی من امکان پذیر است یعنی او برمی گردد یا من باید تا اخر عمر با یاد و خاطرات خوب گذشته زندگی کنم نمی دانم چرا همه به من می گویند دوستش نداشته باشم مگر دوست داشتن جرم است ؟ من نمی دانم چرا همه به من می گویند دوست داشتنش مرا به گناه می کشاند من به خودم به خدای خودم به ایمان خودم اعتقاد دارم و همچنین هم از به گناه افتادن و اسیر شیطان شدن هیچ باکی ندارم چون معتقدم در راه او در راه رسیدن به خیال او من نباید از چیزی بترسم و منم نمی ترسم و از زندگی چیزی جز رسیدن به او نمی خواهم و می خواهم تا اخر زندگیم منتظر برگشتنش بمونم اگر هم برنگشت با یاد و خاطرات خوب گذشته ای که از او دارم زندگی می کنم                                    مهربانم ، 

         آیا تو نیز احساس مرا داری؟ ... 

 تو نیز هر شب و هر شب جان می دهی؟ ...

              و نیمه های شب آسمان را در جستجوی ردی از نگاه ستاره به ستاره غسل می دهی؟ ...

مهربانم ،

           سحر ها که بیدار می شوم تا نیت روزه ی صبر کنم بغض غریبی گلویم را در هم می کوبد ...

       وصبح ها به جای عطر ِ حضور تو ، ترس تنهایی و بغض ِ بی کسی مرا در هم می فشرد ...

                            هنگام بیداری ...

و خواب ... آه ، ....

      پر از توست ... پر از تنهایی توست .. پر از حضور نگاهت ... 

                     آیینه حرام ست ، نگاه ِ تو تا ابد در آن حک شده ...

مهربانم ... 

            تو نیز درد مرا می فهمی ؟ ...

                   بر تو چه می گذرد ؟ ... بر این همه تنهایی من تنها یاد ِ تو می گذرد و بس ...

مهربانم ...

     درد و ترس نبودنت هنوز هم دستهایم را می سوزاند ...

                 و راه طولانی ای که با هم پیمودیم ... پر از یاد ِ توست ... 

          و دست چپم ...

...

              یگانه همزادم ،

        عاشقانه هایم همه برای توست ... تنهایی هایم همه برای من ...

        لبخند هایم برای توست ... بغض هایم برای من ...

...

           بهارم ، تمام انتظارم ...

                     به من بگو بر تو چه می گذرد ... 

           به عشقمان سوگند ستاره به ستاره ، پـــــِر و پـــــــــــِر تر می شوم ...

می ترسم زمان جدایی از خیالت هم از راه برسد ...

           مهربانم ...

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 13:30  توسط میلاد منتظر | 

زندگی مال تو مرگ مال من

 

شادی مال تو غم مال من

 

راحتی مال تو گرفتاری مال من

 

            

همه چیز مال تو اما یاد تو مال من ........

            

                                                             

امروز یک روز از بقیه ی عمر شماست سلام دوستان من امروز وقتی این جمله رو روی یکی از جلد کتابها دیدم به فکر فرو افتادم یعنی امکان داره من بقیه ی عمرمو بتونم بدون اون زندگی کنم بدون کسی که تمام دلیلم برای زنده بودن    اونم وقتی پست قبلیم و خونده بود بهم زنگ زد اصلا فکر نمیکرد اون حرفها مال من باشه بازم مثل همیشه بقض راه گلویم رو بست و نتونستم حرف دلم رو بهش بزنم میدونید من همیشه از ابر خوشم میاد چون جراتش زیاده چون براش فرقی نمیکنه کجای هر وقت دلش بگیره گریه میکنه میدونید من همون شهامت ابر رو هم ندارم شاید من اگر گریه میکردم از ته قلبم داد میزدم که اونو دوست دارم اونم به این راحتی نمیگذاشت و بره انیشتین میگه<وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، شاید بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته ای > ولی من از زندگی چیز زیادی نخواستم فقط خواستم قلبی که قلبم براش میتپه کنار من باشه و مال من باشه اره چیز زیادی نیست رحمانیت خدا هم که معلوم نیست کجای ؟ باز هم مثل همیشه برای اون رزوی خوشبختی میکنم چون اینکه اون در زندگیش خوشبخت بشه من و خوشحال میکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 13:33  توسط میلاد منتظر | 

 

 

     

اگر دورم ز دیدارت نشان از بی وفایی نیست

وفا آن است که نامت را  نهان در زیر لب دارم      

                       زندگی عشق است

عشق افسانه نیست

آنکه عشق آفرید دیوانه نیست

عشق این نیست که کنار هم باشیم

عشق این است که به یاد هم باشیم                                                                                                                                      سلام بچه ها چند روزی که دلم خیلی گرفته میدونید اخه یک ادم چقدر میتونه طاقت داشته باشه کسی رو که تمام وجود من و تسخیر کرده خیلی راحت ازم گرفتند و منم نتونستم کاری کنم از وقتی اون رفته اصلا زندگی برام بی معنی شده ۲ هفته ی که صدای کسی رو که من و اروم میکرد صداش تموم امواج خروشان ذهن منو به ساحل ارامش میرسوند ندیدم        به هر چی که نگاه میکنم و ازش خاطره ای دارم اشک توی چشمام جمع میشه و بدتر اینه که ادم نمیتونه جلوی کسی اشک بریزه و از ته دل فریاد بزنه که دوستش داره سخته که ادم دل داشته باشه ولی ددلدار نداشته باشه سخته که ادم غم داشته باشه ولی غمخوار نداشته باشه سخته که دل ادم حرف داشته باشه ولی کسی نباشه حرف دلشو گوش کنه یا حتی برای یک لحظه ی کوچک هم که شده با اون ابراز همدردی کنه خوب من برای اون ارزوی خوشبختی میکنم و برای خودم ارزوی مرگ چون تنها چیزی که من و به ارامش ابدی میرسونه مرگ خوب فعلا همتون و به خدا میسپارمتون                                

 دلم گرفته دوباره... مثل پرنده تو قفس
آینه دار بغض من...... هق هق و نفس نفس
می خوام مث دیوونه ها ..... سر به بیابون بذارم
داد بزنم به آسمون........ دوست دارم دوست دارم
یک دل خون دو قطره اشک ..... دارو ندارم همینه
اونی که باید ببینه ...... هرجا که باشه می بینه
  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 12:0  توسط میلاد منتظر | 
درد

بادگيسوي مرا خواهد ربود
درهجوم خلوت يك روز سرد
بي تو ميميرم ميان اشكها
درغم بيهودگي از سوز درد
بي تو بغضي سرد روحم را گرفت
خنده هايم در حرير درد مرد
قلب ويران مرا دست غمت
در شبي خاكستري تا مرگ برد
يادگار روزهاي شاد من
لحظه اي آغوش بر يادم گشا
بي صدا دور از نگاه غصه ها
باز بر خيل خيال من بيا

 

من منتظرم . . . . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 11:28  توسط میلاد منتظر | 

بعضی حرفارو نمی شه زد

با اینکه همش سر زبونتن٬با اینکه دلت می خواد دادشون بزنی

با اینکه راه نفستو می بندن٬با اینکه هر روز سنگین تر میشن٬پشتتو خم می کنن٬

ولی

بعضی حرفارو نمی شه زد.

از همون جور حرفایی که تا بهشون فکر میکنی٬ بغض گلوتو می گیره

که تا میای بگیشون٬اشکات سرازیر میشه و تو٬ فقط خجالت میکشی...

حرفایی که آخر همشون٬ به جای نقطه٬ علامت سؤاله

سؤالایی که نمی دونی از کی باید جوابشونو بگیری

و تو فقط دلت می سوزه...

خدایا!کمکم کن...خدایا٬خیلی کمکم کن٬خیلی...

خدایا٬همه ی وجودم نفرت شده...کمکم کن...همه ی وجودم ترس شده...کمکم کن...

منو ببر پیش خودت...خیلی خسته ام...خدایا٬دلم از دست بنده هات خیلی شکسته٬خیلی گرفته.

مگه جای تو٬توو دل آدما نیست؟مگه قرار نیست هروقت دل کسی میشکنه٬عرش تو به لرزه دربیاد؟

خدایا یه کاری کن...

خدایا٬یه جایی٬یه جوری٬نذار بسوزم...کمکم کن...نذار غرق بشم...نذار ـ بیشتر از این ـ خرد شم...

خدایا٬آغوشتو باز کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 13:18  توسط میلاد منتظر | 
کاش می شد عشق را تفسیر کرد

                 خواب چشمان تو را تعبیر کرد 

                              کاش می شد همچو گلها ساده بود

                                              سادگی را با تو عالمگیر کرد

                                                         کاش می شد در حریم سینه ها

                                                                      عشق را با وسعتش تکثیر کرد

                                                                

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 22:3  توسط میلاد منتظر | 

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/02ساعت 13:24  توسط میلاد منتظر | 
به نام او



کاش در اين رمضان لايق ديدار شويم
سحري با نظر لطف تو بيدار شويم
كاش منت بگذاري به سرم مهدي جان
تا که همسفره تو لحظه افطار شويم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت 13:19  توسط میلاد منتظر | 
حلول ماه مبارک رمضان ماه رحمت و عبادت بر تمامی مسلمانان جهان و شما دوست عزیز مبارک         التماس دعا
+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/23ساعت 17:46  توسط میلاد منتظر | 

 

 تو را دوست دارم نگاهت را کلامت را آغوشت را

 

 تو را دوست دارم به اندازه تمام زيبايي هاي دنيا

 

 نه کم است  تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگها

 

 بازم کم است تو را دوست دارم به اندازه تمام دنيا

 

 من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس مي کنم

 

 در هر نفس عطرت را حس مي کنم

 

 با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را دوست می دارم

 

 ديگر در پس کوچه هاي خاطرات جستجويم نکن 

 

 مرا نخواهي يافت که من در تو محو شده ام و چه در آميختن

زیبایی !!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت 12:42  توسط میلاد منتظر | 

رفتي و نديدي که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتي که شکست بغض تنهايي من

وابستگي ام را به تو باور کردم

افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/04ساعت 12:58  توسط میلاد منتظر | 
هی فلانی، زندگی شاید همین باشد"

ـ هی،فلانی!زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی!

من گمانم زندگی باید همین باشد.

آه!...آه! امّا

او چرا این را نمی داند، که در این جا

من دلم تنگست،یک ذره ست؟! 

                                                                                                  "مهدي اخوان ثالث"هي،فلاني! زندگي شايد همين باشد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/04ساعت 12:49  توسط میلاد منتظر | 
سلام به همه ی دوستان گلم بعد از ۲ ماه دوری دوباره اومدم منتظر نظراتتون هستم می دونید این ۲ ماه مریض بودم خوب خطر به شکر خدا رفع شد و دوباره اومدم و حالا هم منتظر نظراتتون هستم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 20:15  توسط میلاد منتظر | 

در امتداد یک نفس...

ثانیه ها ما ل منند

دلم غمین و بی صدا

خاطره ها یاد منند

در امتداد یک تپش

نوا ،نوای زندگی ست

مرا بخوان ،مرا ببر

در امتداد یک گناه

که کرد مرا از تو جدا؟

صدای مرگ لحظه ها

هوا هوای رفتن است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 12:16  توسط میلاد منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به همه ی دوستان من, من میلاد 22 ساله ساکن مشهد هستم و سعی دارم از طریق این وبلاگ تراوشهای درونی خودم رو نسبت به کسی که دوستش دارم رو بهش نشون بدهم و از این طریق بهش بفهمونم که دوستش دارم و تا اخر عمر با خاطراتش زنده ام و با یاد اون زندگی می کنم .

نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
وبلاگ دوستم خیلی قشنگ چون خودش می نویسه<سارا>
عاشق غمگين<يلدا>
اشک تنهایی<شقايق>
به این می خانه ی عشق خوش امدید<حسین>
تنهایی بی پایان <مزگان بی کس>
فرناز جون
وبلاگ خانم دکتر ولی زاده <متخصص روانشناسی >
وبلاگ طرفداران پرسپولیس
سایت رسمی باشگاه پرسپولیس ایران
دختر بلا<مریم>
ورود با کفش های سیاه ممنوع<نیلوفر>
معصومه
فال<یا حافظ شیرازی>
قلب شیشه ای.•* *•. .•*دلسوخته•* *•. .•*
محمدرضا و نازنین----پاک ترین عشق ها
صبا<دنبال من نگرد>
پسران افتاب
یادداشت های یک دختر ترشیده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان